تبليغاتX
فصل نو
سياسي، فرهنگي، اجتماعي و علمي

دوستی عزیز برایم ایمیلی زد و با وجود اینکه دستم و ذهنم یارای نوشتن را نداشت همان ایمیل را کپی کردم، شاید لحظه ای تامل را برای مخاطب ایجاد کند، لحظه ای گوارا.

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست

خوشا بحال کلاغ های قیل و قال پرست

..........................................................................................................................................

سکان را به من بده
خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید:

" دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را در دست گیری؟ "

با اطمیانان خاطر و مغرورانه جواب دادم:  

"البته، به امتحانش می ارزد"

کجا باید بنشینم ؟
چقدر باید بگیرم ؟
کی وقت نهار است ؟
چه موقع کار را تعطیل کنم ؟

و ...

ندایی آمد و خداوند فرمود: « سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی»
.........................................................................................................................................
دست خدا
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن.
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک دوباره فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن.

صدای رعد و برق  آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
خدایا! بگذار تو را ببینم.
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید: خدایا! معجزه کن.

نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک باز هم نفهمید.
او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت:
خدایا نوازشم کن. بگذار بدانم کجایی.
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هنوز هم در جستجوی خداست اما ...
......................................................................................................................................
جعبه های سیاه و طلایی
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت: غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی. به حرف خدا گوش کردم. شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم. دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد. سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم: در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟ خداوند با لبخندی دلنشین گفت: ای بنده من! همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا! چرا این جعبه ها را به من دادی؟ چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟ گفت: ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...........................................................................................................................................

دیار حضرت رضا (ع)، التماس دعا

نوشته شده توسط سيدباقر ذكي اسكويي  در ساعت  | لینک