۱- تالار با وجود آنکه در شهرک غرب بود و در ابتدا آدمی را بدین تصور گرایش می داد که وای چه خبر و چه ریخت و پاشی است امشب! ولی بسیار ساده و چیدمانش همچون سایر تالارهای شهر بود و تفاوتی نداشت. حتی برخلاف اکثر عروسی های مردم عادی که دسر و میوه و شام بصورت سلف سرویس است اینجا نه!! از این خبرا نبود و سر هر میزی یک دیس معمولی میوه بود و به هنگام شام نیز تنها یک نوع شام سرو گردید و نه بصورت سلف سرویس بلکه برای هر نفر یک پرس. و السلام.
۲- شخص وزیر محترم در ابتدای ورود به تالار نشسته بود و با تمامی میهمانانی که به داخل تالار می آمدند بسیار گرم و خوش برخورد میهمانوازی میکرد. (سلام. تبریک می گم. انشاءا.. که خوشبخت و عاقبت به خیر بشند.) دیگران نیز همین رویه را طی کرده و بر صندلی هایشان معمولی نشسته بودند. رفته رفته دوستانی به مجلس می آمدند. آشنا ولیکن اکثرا" دارای سمت در دولت و گوشه ای در حال انجام خدمت. (خوشا بحال تمام آنان که براستی و به اخلاص در حال خدمت به مملکت اند)
۳- تمامی دوستان به گرمی و خوبی یکدیگر را به آغوش کشیدیم. حتی آنانیکه سمتهایی مناسب در دولت دارند که از دوستان دوران تحصیل می باشند به گرمی و بی هیچ حب و بغض و حتی لحظه ای فخر و تکبر روبوسی و یکدیگر را در آغوشی دوستانه کشیده و جویای احوالات یکدیگر شدیم. بسیار جالب و قابل تامل بود که بعد از سالها و با وجود انتقاد های شدید بنده در دوران دانشجویی نسبت به این افراد ولیکن دوستانه مرا پذیرفته و خوش و بش کردیم.
۴- (محض یادآوری لحظاتی دلنشین و بی آلایش): اکثر میهمانان هنوز چندان شروع به خوردن میوه که بر روی میزها قرار داشت نکرده بودند چرا که تعارفات در مجالس همیشه وجود داشته بخصوص که مجلس مجلس میهمانی پسر وزیر باشد! که ناگاه ما (جوان تر های جمع) آمدیم و چون نخورده ها به جان میوه ها افتاده و گه گاهی نیز با ترفندهای مکه رفته ها (همینه که میگن حاجی ها حالیشونه..!) به بهانه های مختلف (بعد از اتمام میوه) جایمان را با میزی دیگر عوض میکردیم که باز هم بخوریم..! (مثله شترمرغ که وقتی سرش را زیر برف می کند و با خود می اندیشد که کسی مرا نمی بیند!! ما نیز فکر می کردیم کسی چیزی نمی فهمد!) خنده بازاری بود. فکر می کنم خدای متعال بزرگترین معده را به احمد اعطاء فرموده که اینچنین می خورد و می بلعید!! از آن پس میهمانان دیگر میوه هایشان را تناول فرمودند.
۵- بدلیل زیاد شدن جمع چند میز را بهم چسباندیم. دور تا دور دوستانی که به نوعی در حال همکاری با دولت هستند اما همگی بی آلایش و بی تکبر. دوستان تک تک می آمدند و گاهی نیز من آنها را نمی شناخته و توسط دیگران معرفی می شدیم. پسری نوجوان روبروی من نشست. یکی از دوستان می خواست او را به من معرفی کند! هواسم بود که آن نوجوان از وی خواست که منصرف شود! من نیز به روی خودم نیاوردم. پس از چند دقیقه ای! در حالیکه خوش و بش می کردیم متوجه شدم این نوجوان پسر رئیس جمهور کشورمان است. چقدر افتخار کردم که این نوجوان پر از متانت و ادب است و خاضع. چقدر زیباست این صحنه ها. به ایرانی بودن و در این نظام زندگی کردن همیشه می بالیدم و آن شب بیش از پیش بالیدم. پسر رئیس جمهور بسیار ساده و بی آلایش کنار ما نشسته بود. وی حتی بدلیل اینکه مبادا معرفیش موجبات ایجاد نگرشی مبتنی بر غرور و تکبر وی را فراهم آورد از این کار صرف نظر میکرد و ترجیح داد عادی و بدون معرفی کنار ما بنشیند. خدایش همراه و نگهدار او و پدرش و خانواده اش باشد. به نوبه ی خود برایشان آرزوی توفیق و سلامتی و سرافرازی را دارم. (انتقاد ها بجای خود باقیست و این دو مقوله جداگانه است)
۶- و اما پسر وزیر که دوستی عزیز و پر از محبت است. در مجلس حاضر شد. کاملا" ساده و بی آلایش. سر هر میزی حاضر شد و به رسم ادب به میهمانان خوشامد گفت. عکسی جهت یادگاری با میهمانان می انداخت. ساده. نه سر و صدایی و نه زرق و برقی.
و اینجاست که همچون گذشته به این دوستان با دیدی مفتخرانه می نگرم و خدای را شکر گذارم که هنوز هم هستند دولتمردانی که ساده زیست و همراه و همگام مردمان زمان خود هستند. تفاوت بین این دولت و آن دولت بسیار است که مجالی دیگر می طلبد و خواهم نوشت.
همین بس که در کشوری زندگی می کنم و در حکومتی زندگانی می کنم که یاران صدیق و وفادار شهدایش هر چند اندک اما هنوز زنده اند و با آنکه ما نیستیم در میان بازی اما خرسندیم از اینکه با وجود تمام کاستی ها و انتقادها دولتی صادق و ساده زیست تمام توان خود را برای خدمت و عدالتخواهی بکار گمارده است. (هر چند که نقدهایی بر آن وارد است که از حوصله ی این مقوله خارج است و سر فرصت بدان خواهم پرداخت)
